قایقی خواهم ساخت « سهراب سپهری »

بهترین شعرهای نو فارسی | زیباترین اشعار نو و سپید

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت بـه آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

کـه در آن هیچ کسی نیست کـه در بیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند.

……….

قایق از تور تهی

و دل از آروزی مروارید،

همان‌ گونه خواهم راند

نه بـه آبیها دل خواهم بست

نه بـه دریا ـ پریانی کـه سر از آب بدر می آرند

……….

ودر آن تابش تنهایی ماهی گیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

همان‌ گونه خواهم راند، همان‌ گونه خواهم خواند

دور باید شد، دور

……….

مرد آن شهر، اساطیر نداشت

زن آن شهر بـه سرشاری یک خوشه انگور نبود

هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد

چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود

دور باید شد، دور

شب سرودش را خواند

نوبت پنجره هاست

……….

همان‌ گونه خواهم راند، همان‌ گونه خواهم خواند

پشت دریاها شهری ست

کـه در آن پنجره ها رو بـه تجلی باز اسـت

بامها جای کبوترهایی اسـت، کـه بـه فواره هوش بشری می نگرند

دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی اسـت

مردم شهر بـه یک چینه چنان می نگرند

کـه بـه یک شعله، بـه یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس تـو را میشنود

و صدای پر مرغان اساططیر می‌آید در باد

……….

پشت دریا شهری ست

کـه درآن وسعت خورشید بـه اندازه چشمان سحرخیزان اسـت

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

پشت دریاها شهری ست

قایقی باید ساخت…

فریدون مشیری « سرنوشت »

بهترین شعرهای نو فارسی | زیباترین اشعار نو و سپید

جان می دهم بـه گوشه زندان سرنوشت

سر رابه تازیانه اش خم نمیکنم

افسوس بر دوروزه هستی نمیخورم

زاری براین سراچه ماتم نمی‌کنم

……….

با تازیانه هـای گرانبار جانگداز

پندارد آنکه روح مرا رام کرده اسـت

جان سختی ام نگر، کـه فریبم نداده اسـت

این بندگی، کـه زندگیش نام کرده اسـت

……….

بیمی بـه دل زمرگ ندارم، کـه زندگی

جز سم غم نریخت شرابی بـه جام مـن

گر مـن بـه تنگنای ملال آور حیات

آسوده یکنفس زده باشم حرام مـن!

تا دل بـه زندگی نسپارم،بـه صد فریب

میپوشم از کرشمۀ هستی نگاه را

هر صبح و شب چهره نهان میکنم بـه اشک

تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را !

بهترین شعرهای نو فارسی | زیباترین اشعار نو و سپید

ای سرنوشت، ازتو کجا می‌توان گریخت؟

مـن راهِ آشیان خود از یاد برده ام

یکدم مرا بـه گوشۀ آسان مرا رها مکن

با مـن تلاش کن کـه بدانم نمرده ام!

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا!

مجروح دگر بزن کـه نیافتاده ام هنوز

شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ

روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز!

……….

ای سرنوشت، هستی مـن در نبرد توست

بر مـن ببخش زندگی جاودانه را

منشین کـه دست مرگ زبندم رها کند

محکم بزن بـه شانه مـن تازیانه را

نیما یوشیج « تـو را مـن چشم در راهم »

تـو را مـن چشم در راهم

شباهنگام

کـه میگیرند در شاخ تلاجن سایه‌ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

تـو را مـن چشم در راهم

شباهنگام

در آن دم کـه بر جا دره‌ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت کـه بندد دست نیلوفر بـه پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه

مـن از یادت نمی کاهم

تـو را مـن چشم در راهم…