(پیش از خواندنِ این نوشته آنچه «مدرن» میخوانیمش را بخوانید.)
میشل فوکو در جایی گفته است:
«من هرگز بهدقت ندانستهام که ما در زبان فرانسوی به چه چیزی میگوییم مدرنیته، در مورد نکتهی مورد نظر بودلر معنایش را میتوان فهمید، اما پس از او، این معنا دیگر دانسته نیست... البته عنوان مهم نیست، ما همواره میتوانیم برچسبی دلخواه را به کار ببریم، اما من نمیدانم که این عنوان به چه مسائلی مرتبط میشود.»۱
سخن فوکو تنها نشاندهندهی ابهام ِ مفهوم «مدرنیته» در اندیشهی امروز نیست. آنچه او میگوید، در کنار ِ نگر ِ همانندِ بسیاری از اندیشهورزانِ زمانهی ما، به نکتهی مهم دیگری نیز اشاره دارد: زمانی بود که «مدرنیته» برای متفکران و نیز برای خوانندگانِ نوشتههای آنان مفهومی روشن و بیابهام بود و مدلولِ واحدی داشت، ولی امروز دیگر چنین نیست. چرا؟
پاسخ این پرسش را باید در آثاری یافت که در سه چهار دههی اخیر دربارهی این مفهوم مهم ِ تاریخ ِ اندیشهورزی نوشته شده است. به شکرانهی واپسین کارهای خودِ فوکو، کارهای هابرماس، نوشتههای فیلسوفان پسامدرن و شماری دیگر از متفکران، که بهویژه پس از جنبش ۱۹۶۸ انتشار یافتند، دانسته شد که دیگر نمیتوان مدرنیته را به مفهوم تکسویهای که پیشتر ذات و بنیانِ آن شناخته میشد، یعنی مفهوم ِ «خردِ کارکردی-ابزاری» فروکاست. نقد به مدرنیته از زمانِ پدیدآمدنش به عنوانِ یک جریان در سدهی نوزدهم، بر چنین برداشتی، یعنی یکیدانستن ِ مدرنیته با کارکردیشدن و ابزاریشدنِ خرد استوار بود، که به دلایل گوناگون، بهویژه تأثیر ِ رویدادها و پیشامدهای بزرگِ سیاسی و اقتصادی، به برداشتِ برتر و مسلط نزد اندیشمندان تبدیل شد. با این حال، برداشتِ یادشده برتری و تسلط خود را بر ذهن و اندیشهی دوران تنها بهگونهای ظاهری پیش بُرد، چون در همان دوران، برداشتی دیگر از مدرنیته، استوار بر درکِ سویهی دیگری از خرد که امروز از آن با عنوان «خردِ انتقادی-ارتباطی» یاد میشود، در زیر آن لایهی سنگین و پرسروصدای رویی پدید آمد و مدام پررنگتر شد. اندیشمندان و سنجشگرانِ مفهوم ِ مدرنیته دریافتند که مدرنیته تنها جایگزینی سادهی مفاهیم ِ مسلط جهانِ کهن، همچون «خدا» و «دین»، با نمونههای نوین آنها، همچون «انسان» و «خرد»، نبود، هر چند ظاهر ِ امر چنین برداشتی را بهشدت تقویت میکرد. در آن گسستِ شناختشناسانهی بزرگ که بعدها به گونهای کلی و مبهم «مدرنیته» نام گرفت، نیرویی انسانی، و تا آن زمان هنوز در بسیاری از سویههای خود ناشناخته، که نام کلی ِ «خرد» بر آن نهاده شده بود، از بندهای دیرین ِ خود بیرون جست و آزاد شد. این پروژهی آزادسازی در دو سوی مخالفِ هم پیامدهای مهیب و بنیانکن داشت: راهِ خردورزیِ آزاد و بیقیدوبند را چنان هموار کرد که تا آن زمان نمونه ای برای آن در تاریخ زیستِ آدمی شناخته نبود، ولی از سوی دیگر، راهِ اسارتِ دوبارهی خرد را در هزارتوهای خود، که بیشینهی آنان برجایمانده از سنتِ ظاهراً شکستخوردهی گذشته بودند، گشود. با شتابی باورنکردنی، خردِ کورشده از نور ِ کورکنندهی خویش، شکل و نیرویی تازه به ایدئولوژیهای کهن داد، و آن گاه در خدمتِ آنان در آمد، و به ابزار بدل شد. برخلافِ نگر ِ آن دسته از منتقدان رادیکالِ مدرنیته که «خدایی ِ خرد» را تنها بنیان و عامل ِ مصیبتهای روزگار نو تلقی میکنند، نیچه، و پس از او هورکهایمر و آدُرنو، بهروشنی نشان دادهاند که سنتهای مصیبتزا و باورهای اسطورهایِ گذشته هنوز در دلِ مدرنیته زندهاند، و پس از نابودی یا بیاعتباریِ پایگاههای پیشین خود، که بیشتر در آسمان ریشه داشتند، اکنون از پایگاه زمینی-انسانی ِ نوی تغذیه میکنند. نویسندگانِ دیالکتیک روشنگری نشان دادهاند که فاشیسم بدونِ جانگرفتن ِ دوبارهی باورهای اسطورهای و دروغین ِ روزگار ِ پیشامدرن هرگز امکانِ قدرتگرفتن نداشت، یا سرمایهداری به دلیل کنش ِ نهادین ِ خودویرانگرش، در بنیانِ خود «نابخردانه» است. (امری که مارکس برای نخستین بار به آن اشاره کرده بود.) به این اعتبار، هر آنچه در دوران «مدرن» (به معنای تاریخی ِ واژه) رخ داده لزوماً دستپختِ تکنفرهی خردِ «آزادشده»ی مدرن نیست، و از آن سو نیز، هر دستاوردِ خردِ آزادشدهی مدرن نیز اسیر ِ ایدئولوژیهای اسطورهایِ کهنهی جامهی «مدرن» بر تن، نشده است.
آنچه در نوشتههای ایرج گرامی به چشم میخورد استوار بر همان برداشتِ تکسویانه از مدرنیته است. از سویی مدرنیته همچون عامل و بانی ِ کمابیش هر چیز ِ شر و ناانسانی در جهان امروز معرفی میشود: فاشیسم، سرمایهداری، سودباوری، نظام ناعادلانهی بازار، توجیه وسیله بهواسطهی هدف، ... به نگر میرسد در بنیانِ برداشتِ ایرج از مدرنیته گونهای باور ِ ایدئولوژیک نهفته که میتوان با معادلهی «مدرنیته برابر است با شر» بیانش کرد، گرچه ممکن است ایرج خود هیچگاه به صراحت چنین باوری را آشکار نکرده باشد. کمابیش هر امر، مفهوم یا پدیدهی بد، نفرتانگیز و ناخواستنی در نوشتههای ایرج، جایی هم به صفت «مدرن» متصف شده است، یا با امر مدرن در پیوند قرار گرفته است. دنیایِ آکنده از ستم و بیعدالتی ِ امروز برای ایرج تجسم ِ مدرنیته است. در مقابل، هر آنچه نیک، انسانی و مطلوب قلمداد میشود در برابر مدرنیته و در ضدیت با آن قرار میگیرد. این «اسطورهی شر» در اندیشهی ایرج یک واژهی کلیدی دارد و آن «کارآمدی» است. (البته او گاه برای بیان همین مفهوم از «فایدهگرایی» نیز استفاده میکند.) حدود و دامنهی مفاهیم ِ گلوگشاد و کشداری چون «کارآمدی» و «فایده» هیچگاه روشن نمیشود. به دیگر سخن، تعریفِ این مفاهیم همواره در پردهای از ابهام باقی میماند. آنچه از این پرده برون میافتد، این نکته است که برای ایرج «کارآمدی» و «فایده» معادلهایی هستند برای «بدی».
تعریفهایی را که تا امروز از اصطلاح «مدرنیته» پیش نهاده شدهاند میتوان در دو گروهِ کلی جای داد. شماری مدرنیته را یک «دوران تاریخی» میدانند که (بسته به نگرهای گوناگون) سه، چهار یا پنج سدهی اخیر تاریخ ِ باخترزمین (و سپس تاریخ جهانی) را شامل میشود. بنا بر این دیدگاه، رخدادها، پدیدهها و دستاوردهای این دوران تاریخی را «مدرن» نام مینهند. بیگمان تعبیر ایرج با چنین برداشتی سازگار نیست، زیرا او (برای نمونه در کامنتهای پیک نخستِ این گفتگو) مواردی را نام میبرد که با وجودِ تعلقشان به روزگار ِ نو، به دید او شایستهی صفتِ «مدرن» نیستند. برای نمونه آنارشیسم پرودُن یا لغو بردهداری در ایالات متحد نفی بردهداری به دید او اموری «مدرن» نیستند. (به تعبیر او «تکاملیافته» یا «عروجکرده»ی امور مدرنند.) گروه دیگری از اندیشمندان، مدرنیته را نه یک دوران تاریخی، بلکه یک «رویکردِ» نو در همهی زمینههای زندگی انسانی میدانند. آن «آزادسازی خرد» که پیشتر از آن سخن گفتم بیانی است از چنین تعریفی از مدرنیته همچون رویکرد. این رویکردِ نو اکنون زمانی چند است که با دقت و توجهِ تازهای موردِ پژوهش و سنجش قرار گرفته است. فوکو در سنجش جستار ِ روشنگری چیست؟ نوشتهی کانت نشان میدهد که سویهی اخلاقی ِ مدرنیته (که بنا به نگر ایرج مبتنی است بر سودباوری) به برداشتِ کارکردی از خرد استوار نیست، بلکه بر خردِ انتقادی بنیان نهاده شده است. این سویهی اخلاقی چیزی نیست جز نقدِ اکنون. سنجش ِ مدام و بیتوقفِ خود و زمانهی خود، رویکردِ روشنگری (اینجا بهعنوانِ نمایندهی مدرنیته) است. نادیدهگرفتن ِ سویهی انتقادیِ خرد هنگام بررسی مدرنیته همچون یک پدیده به برداشتهایی تکسویه از امر مدرن منجر خواهد شد. به یاری فوکو میتوان دانست که سراسر ِ جنبش عظیم ِ انتقادیِ دو سدهی پیش و دستاوردهای آن، تحقق ِ اصل اخلاقی ِ مدرنیته و رویکردِ تازهی آن در سنجش ِ همارهی خود و اکنونِ خود هستند، و به معنای راستین ِ واژه «مدرن»اند.
(دنبال خواهد شد.)
۱. بازگفت از: بابک احمدی، مدرنیته و اندیشهی انتقادی، تهران، ۱۳۷۳، ص ۸. این کتاب در نوشتن ِ مطلبِ حاضر بیش از یک بار به کارم آمده است.



