در حاشیهی گفتگویی که در کامنتدان وبلاگ مانی پیرامونِ (یا به بهانهی) فیلم «فتنه» درگرفت، دوست گرامی جناب ایرج جملهای نوشتند که مایلم در این پیک (و شاید پیکهایی دیگر، اگر بحثی پا گرفت) به سنجش و بررسی بگذارم. جملهی ایرج از این قرار است:
«مدرنیته را میتوان در گزارهی «عقل خدا است.» خلاصه کرد.»
ایرج این جمله را در پاسخ نیما و در ادامهی بحثی مینویسد که پیرامون ایدئولوژیِ حاکمیت امروز ایران میان آن دو انجام شد. نگر ایرج آن است که ایدئولوژی این حاکمیت، یک ایدئولوژی اسلامی نیست، به این معنا که حاکمیت ج. ا. «صمیمانه و در جهت اجرای اسلام ناب» دست به جنایتهای بیشمار نزده است، بلکه حداکثر «جهت کسب مشروعیت برای جنایات خود از شریعت اسلام بهره میبرد». به دید ایرج، ایدئولوژی این حاکمیت، همسو و همسان با دیگر حاکمیتهای «مدرن»، «چیزی جز «فایدهگرایی» نبوده و نیست». نیما برای رد این نهاده (حکم)، چند نمونه از مشخصههای نظری و عملی این حاکمیت را – از نظریهی ولایت فقیه تا بنیانهای قانون مجازات اسلامی و موارد دیگر – برمیشمرد، که به نگر او هیچ سنخیتی با بنیانهای اندیشهی مدرن ندارند، و اسلام تنها خاستگاهشان است. جملهی ایرج که بالاتر از آن یاد کردم، در پاسخ ِ همین نگر ِ نیما بیان شده. ایرج البته اشاره میکند که پیشتر در وبلاگ خود موارد مشخص ِ پیوند آن اصول و بنیانها را با «مدرنیته»، و منافاتنداشتن آنها را با «گفتمان سیاست مدرن»، مورد بررسی و تحلیل قرار داده است. او بر این باور است که ولایت فقیه، و دیگر نمونههایی که نیما مطرح کرده، «هیچیک منافی مدرنیته نیست»، و دو نمونهی دیگر نیز میآورد: «حاکمیت ناپلئون نیز متعلق به گفتمان سیاست مدرن است. موسولینی نیز یک دیکتاتور مدرن بود.»
از بحث پیرامون ماهیتِ ایدئولوژیک جمهوری اسلامی درمیگذرم، چون به نظرم میرسد نکتهی اصلی در این بحث، و بنیان فکریِ همهی آن نوشتههای پیشین ِ ایرج که مورد اشارهی اویند، در همان جملهای که در آغاز ِ نوشتهام از او نقل کردم خلاصه میشود. جملهای که خود یک خلاصهگردانی است، و قرار است ماهیت مدرنیته را از دید ایرج، البته بهگونهای فشرده و کوتاه ولی از دید او درست، پیش چشم ما بگذارد. به باور او، «مدرنیته» را میتوان به اصلی یگانه و همهجانبه فروکاست: «عقل خدا است». به نگر میرسد این حکم، بنیان و شالودهی نگاه ایرج را به سراسر پدیده یا جریانی، «مدرنیته»نام، شکل میدهد که برای آن تعریفهای گوناگون ارائه شده، و خاستگاههای فلسفی-فکری-تاریخی آن را نویسندگان به شیوههای گوناگون و حتا متضاد با هم کاویده و تحلیل کردهاند. من به نوشتههای مورد اشارهی ایرج (آن دو نمونهای که او برشمرده، یعنی حريم و حجاب و ارعاب، و نیز یک نمونه که خود یافتم: مدرنبودن) مراجعه کردم، و نیز کوشیدم بحثهایی را که با ایرج پیرامون موضوعهای گوناگون داشتم به یاد آورم. در هیچ یک از این موارد، اثبات یا استدلالی برای حکم بالا نیافتم. در برابر، نهادهها یا احکام دیگری نیز پیدا کردم که بهگونهای با حکم بالایاد (فوقالذکر) همسو و همراستایند. یکی از آنها را، که باز هم در تشخیص بنیان عقاید و آرای ایرج نقشی تعیینکننده دارد، میتوان نمونه آورد: «ركن اساسی يک جامعهی مدرن همين است: بيزينس و بهره.» در نوشتههای دیگر، جابجا با حکمی دیگر رویارو میشویم که شالودهی نگاه ایرج به اصل اخلاقی ِ مدرنیته را میسازد: اخلاق مدرن یعنی اخلاق مبتنی بر سود.
آیا میتوان مدرنیته را به نهادهی «عقل خدا است» فروکاست؟ بیشک این فروکاستن، دشواریهایی برای ما به بار میآورد، حتا اگر فرض کنیم بهکاربردنِ لفظ «خدا» در این حکم، استعاری است. (به این نکته در آینده خواهم پرداخت.) مشکل من با این حکم ایرج و حکمهای مشابه او دربارهی مدرنیته، اخلاق مدرن، جامعهی مدرن و دیگر جنبههای زندگی انسانی که صفت «مدرن» میگیرند، این است که این احکام، دامنهی وسیع و گستردهی کاربردِ مفهوم «مدرن» را، که در زمینههای معنایی ِ گوناگون و حتا متقابل به کار میرود و شکل میگیرد، به یک حکم کلی تقلیل میدهند که بر اساس آن، تنها چیزهای خاصی صفت «مدرن» میگیرند. «مدرنبودن» این گونه به مواردی که ایرج همواره برای اثبات حکمی دیگر نیاز دارد فروکاسته میشود. برای نمونه، در یکی از جستارها ایرج این پرسش را پیش مینهد: آیا ماهیت فاشسیم مدرن است؟ پاسخ ایرج به این پرسش مثبت است: فاشسیم به عنوان یک مکتب فکری-اعتقادی-سیاسی، ماهیتی کاملاً مدرن دارد و اسطورههای آن سراسر متفاوت از اسطورههای سنتی هستند. ولی آیا پاسخ ایرج به همین پرسش دربارهی ماهیت سوسیالیسم یا ماهیت آنارشیسم نیز مثبت است؟ اگر حکم ایرج دربارهی فاشیسم را بپذیریم، این مکتبهای فکری-سیاسی روزگار نو، که سابقهی پیدایش آنها حداکثر به دو سدهی پیش میرسد، از آنجا که در تضاد کامل با اسطورههای فاشیسم قرار میگیرند، نباید مدرن باشند. پس تکلیف ما با نقد سوسیالیستی ِ مناسبات اجتماعی، یا با فردگرایی آنارشیستی چیست؟ آیا فردگرایی را همواره یک مبنای مهم مدرنیته ندانستهاند؟ ممکن است اینجا ایرج از بیشینهی نگرهپردازان (تئوریسینهای) مدرنیته فاصله بگیرد، و فردگرایی را اصلی مدرن نداند. اگر چنین باشد، کدام مفهوم از «خرد»، خدای مدرنیته از نگاه ایرج، با چنین حکمی، یعنی ضدیت با فردگرایی، سازگاری دارد؟ (در این نوشته و پیکهای پس از آن از تفاوت میان دو مفهوم «خرد» و «عقل» درمیگذرم و آنها را مترادف با یکدیگر به کار میگیرم.) اگر اخلاق مدرن، منحصر و محدود به اخلاق سودباور یا فایدهباور (اوتیلیتاریستی یا یوتیلیتاریستی) است، اخلاق واقعگروانه (رئالیستی)، یا اخلاق فردگروانه (اندیویدوالیستی) در شکلهای نوین خود مدرن هستند یا نه؟ آیا نسبیگرایی اخلاقی مدرن است یا نه؟ آیا حقوق بشر در شکل نوین خود، و ریشههای فکری-فلسفی آن، مدرن هستند یا نه؟
نمونههای بالا را از این رو آوردم که نشان دهم دامنهی کاربرد واژهی «مدرن» و مفهوم «مدرنیته» در گذر زمان بیش از اندازه ابهامبرانگیز شده است که گریز از تدقیق آن ممکن باشد. روشنساختن دامنهی کاربرد مفهوم «مدرن»، آنچه به آن «کراننمایی» یا «تعریف» میگوییم، اگر درست انجام شود، پیش از هر چیز نشان خواهد داد که چه چیز از دید ما مدرن نیست، و چرا. در نوشتههای ایرج گرامی (آنها که من توانستهام بخوانمشان) چنین کراننمایی ِ دقیقی غایب است. خدابودنِ عقل، و یا بهرهگرابودنِ اخلاق، بیش از آن که صفات یگانه و مشخصهی «مدرنیته» را از نگاه ایرج روشن سازند، پرسشهایی دربارهی همهی آن چیزهای دیگری فرامیافکنند که آنها نیز زیر عنوان کلی «مدرنیته» جای میگیرند (همچون مثالهایی که در بالا زدم). دربارهی این چیزها در نوشتههای ایرج سکوت شده است.
(دنبال خواهد شد.)
– ببین، میدونم خوابت میآد، آخه من هم که چیز سختی ازت نمیخوام. فقط میخوام اگه میتونی سعی کنی این یه اسم رو تکرار کنی. اصلاً هم نمیخوام حفظش کنی یا به دوستات بگی. همین که فقط بتونی تکرارش کنی برام کافیه.
– تو هم آزار داری ها نصفشبی.
– خب حالا اگه میشه تلاشتو بکن.
– ...
– منصور اسانلو.
– چی؟
– منصور اسانلو.
– خیلی سخته.
– کجاش سخته؟
– سخته دیگه. یه اسم سادهتر بگو.
– اکبر گنجی.
– اون که رفت خارج بیشرف.
– روناک صفازاده.
– ها؟
– روناک صفازاده.
– بابا این اسما چیه دیگه؟ مندرآوردیه؟ اصلاً نمیفهمم چی داری میگی.
– آخه اینم فهمیدن داره؟ هانا عبدی.
– هانا؟
– آره! آفرین! هانا عبدی.
– من فقط میتونم بگم هانا آرنت.
– بابا مگه دارم چینی صحبت میکنم؟ سعید فیضاللهزاده.
– خیلی بامزهس. ببین راستی من تازگیها یه اسم بامزه یاد گرفتهم: خِرت ویلدرس.
– ای بابا! احمد قصابان. مجید توکلی. احسان منصوری. بالاخره یکی از اینا رو که باید بتونی بگی که!
– ...
– اکبر محمدی! یعقوب مهرنهاد! فاطمه بنییعقوب!
– ابوغریب؟
– برو بخواب بابا جان. برو.
سابق بر این «ورقلمبیدهشدن رگهای گردن» پدیدهای بود محدود و منحصر به مذهبیون دوآتشه از هر جنس و قماش. صرفنظر از میزان ورقلمبیدگی و درجهی حرارت برافروختگی – که این دومی پیامد گریزناپذیر اولی به شمار میرود – میشد همواره با مشاهدهی این پدیدهی شگفتانگیز طبیعی در کسی، با احتمالِ نزدیک به نودونُهونُهدهم درصد اظهار داشت که شخص مذبور یکی از این برادران یا خواهران عزیز (غالباً از برادران البته) به شمار میرود. این روزها اما استنتاج فوق از دقت علمی لازم برخوردار نیست، چرا که پدیدهی ذکرشده به طرز شگفتآوری به گونههای دیگر ِ آدمیان نیز تسری پیدا کرده و اخیراً حتا در میانِ معقول انسانهایی «روشنفکر» و «منتقد» نیز بهکرات مشاهده شده است. در روزهای گذشته یک فیلم اینترنتی ِ پانزدهدقیقهای، که یک نمایندهی مجلس هلند آن را ساخته و هدف آن ترسانیدنِ مردم از اسلام است، باعث شده بخشی از وبلاگستانِ خوابآلوده و خمار فارسی، که سرمست از بوی بهار به چُرتی لاینقطع مشغول بود و بدترین وقایع و حوادث در اندرون مرز پرگهر هم نمیتوانست آسودگیاش را بر هم بزند، ناگاه همچون تیرخوردگان از عالم غیب از جای بپرد و به دفاع از کیان و ناموس اسلام و مسلمانان (ایضاً نیمهمسلمانان، شبهمسلمانان، تازهمسلمانان، مسلمانان شناسنامهای، مسلمانان مصلحتی، مسلمانان مقطعی و موقتی، و انواع دیگر ِ این جماعتِ درهم ِ یکمیلیاردوخردهای نفری) بپردازد. البته اشتباه نکنید؛ این بندهی حقیر هم زمانی فکر میکرد برای این دوستان «روشنفکر» و «منتقد»، توهین به مقدساتِ هر دین و آیینی گناه است، و پیروان هیچ مذهب و مرام و مسلکی را نمیتوان یکجا متهم به داشتن ِ عقاید و نیاتِ ضدبشری کرد و از این قبیل حرفها. اکنون مدتی است که با بررسی محرکهایی که منجر به ایجاد عارضهی «ورقلمبیدهشدن رگهای گردن» نزد این عزیزان میشود، رفتهرفته دارم متوجه میشوم که نهخیر، این «درد اسلام» است، که خداوند ما را به تیر غیبش مبتلا نکناد. پیروان ادیان و مذاهب دیگر همگی دستهجمعی با هم بروند به درک. به ما چه؟
تبلیغات یهودستیزانه در غزه
عبدی کلانتری، گزارشگر دويچه وله در نیويورک
در غزه که تحت رهبری حماس قرار دارد، به طور روزانه در تبلیغات رسانهای و خطابههای واعظان مساجد و رهبران دینی، یهودیان به مثابه خائنان بالفطره به اسلام از زمان پیامبر، و مردمانی با سرشت خوک و میمون ترسیم میشوند.
برخی از امامان جمعه، «حریق» در این جهان و در آخرت را سرنوشت محتوم قوم یهود میدانند. جهاد و مبارزهی انتحاری برای آزادی فلسطین از چنگ نیروهای اشغالگر اسرائیلی، مضمون بسیاری از ویدئوهای تبلیغاتی است که روزانه از ایستگاه تلویزیونی الاقصا در غزه پخش میشوند.
در برخی از این برنامههای تلویزیونی که به نام «شهادت» برای نوجوانان تهیه میشوند، ضمن حملههای لفظی به محمود عباس رئیس دولت خودمختار فلسطین از سازمان الفتح، یهودیان به مثابه قومی توصیف میشوند که به طور ذاتی غیرقابلاعتماد و خائناند.
امام یوسف الظاهر در وعظ خود میگوید: «یهودیها مردمانی هستند غیرقابلاعتماد. آنها به همهی پیمانها خیانت کردهاند. به تاریخ رجوع کنید. سرنوشت آنها این است که محو شوند. نگاه کنید که آنها بر سر ما چه آوردهاند.»
در مسجد العُمری، یکی از مساجد قدیمی غزه، امام مسجد، یهودیان، دانمارکیها، و «صلیبیون» (مسیحیان) را نفرین میکند و میگوید یهودیها «برادران میمونها و خوکها هستند.»
طبق پیمان اُسلو که در سال ۱۹۹۳ میان اسرائیل و الفتح تصویب شد، قرار بر حذف تبلیغات یهودیستیزانه شده بود و سازمان الفتح تا اندازهای در این راه موفقیت حاصل کرد. اما «حماس» خود را موظف به این نوع پیمانهای مصالحهآمیز نسبت به اسرائیل نمیداند.
رضوان ابوعیاش معاون وزیر فرهنگ در رامالله به خبرنگار نیویورک تایمز میگوید حماس «از زبان دینی استفاده میکند تا انسانهای سادهنگر را علاوه بر کارهای مذهبی، به فعالیتهای سیاسی ترغیب کند. مردم میان این دو نوع فعالیت تمایز قایل نمیشوند.» رضوان ابوعیاش تبلیغات رسانهای الاقصا را «انزجارآور و غیرحرفهای» خطاب میکند.
امام شیخ یونس الاصتال، یکی از نمایندگان حماس، در ستون هفتگی خود در نشریهی «الرسالت» (۱۳ مارس) با اشاره به آیهای از قرآن مینویسد: «سرنوشت یهودیان در این دنیا و آن دنیا، سوختن در آتش است؛ این بهترین جزا برای کارهایی است که انجام دادهاند. سؤال این است که قبل از جزای بزرگ [در جهنم] در همین دنیا نیز آیا آنها به مجازات حریق دچار نخواهند شد؟ ما اطمینان داریم که هولوکاست قرار است بر یهودیها نازل شود.»
یک تحلیلگر آمریکایی در شمارهی امروز نیویورک تایمز (۱ آوریل) در این رابطه مینویسد: «برنامههای رادیو و تلویزیون الاقصا که به قصد تلقین و تعلیم اسلام رادیکال به جوانان فلسطینی تهیه میشوند، ترکیبی از سیاست، فعالیتهای عامالمنفعه، و مقاومت نظامی، از جمله تروریسم، است که در کنار وعظهای نماز جمعه، همه نشاندهندهی این است که آشتی میان اسرائیلیها و بسیاری از فلسطینیان چقدر از دسترس بهدور است.»
یکی از تهیهکنندگان برنامههای کودکان برای تلویزیون حماس میگوید: «ما میخواهیم طفل [فلسطینی] را با سرزمیناش فلسطین مرتبط کنیم تا به او بفهمانیم که شهر واقعی تو یافا و پایتخت تو بیتالمقدس است که یهودیها آمدهاند و آنها را گرفتهاند و به دورشان مرز کشیدهاند و به کشتن خانواده و دوستان تو مبادرت کردهاند.»
برگرفته از تارنمای دويچه وله (با اندکی ويرایش)



