تبليغاتX
یادداشت‌ها
و نوشته‌های پراکنده



نترسید؛ قصد خودکشی (یا حذف وبلاگ) را ندارم! اشاره‌ام به زندگی‌نامه‌ی خودنوشته‌ی لوییس بونیوئل (همان بونوئل خودمان) است که با همکاری دوستِ فیلمنامه‌نویسش ژان‌کلود کاریر نوشته شده، و خواندنش در اوایل دهه‌ی هفتاد (خورشیدی) از بزرگترین لذت‌های زندگیم بود. هنوز نمی‌دانم برگردان فارسی این کتاب (که علی امینی نجفی با عنوان «با آخرین نفس‌هایم» انجامش داده) چه‌طور در سال ۱۳۷۱ از تیغ سانسور وزارت ارشاد اسلامی جان سالم به در برد. به هر رو چون دوستان وزارتی ملتفت قضیه شده و از صدور مجوز برای بازچاپ کتاب خودداری کرده‌اند، به همه‌ی دوستانی که هنوز از این لذت بهره‌مند نشده‌اند توصیه می‌کنم فرصت خواندنش را در تارنمای رادیو زمانه از دست ندهند. به‌ویژه مطالعه‌ی این بخش اخیر که درباره‌ی جنگ داخلی اسپانیاست از اهم واجبات است. خاطرات و مشاهدات بونیوئل از این جنگ سرنوشت‌ساز سده‌ی بیستم از آن رو مهم و خواندنی است که او در کنار اشاره به وحشی‌گری فاشیست‌ها، به روش خیلی‌های دیگر جنایت‌ها و حماقت‌های آنارشیست‌ها، کمونیست‌ها و دیگر گروه‌های درگیر جنگ را لاپوشانی نمی‌کند. این قسمتش جالب و تکان‌دهنده است (و آدم را یاد چیزهایی در مملکت خودمان می‌اندازد):

درگیری‌ها تازه شروع شده بود که آنارشیست‌ها تمام زندانیان عادی را آزاد کردند و آن‌ها هم یـک‌راسـت بـه سازمـان «اتـحادیه‌ی ملی کار» که زیر نفوذ مستـقیم «فدراسـیـون آنارشیست‌ها» بود، پیوستند.
بعضی از اعضای این فدراسیون چنان متعصب بودند که برایشان کافی بود در خانه‌ای شمایل یکی از قدیسان مسیحی را پیدا کنند، تا تمام اهل خانه را به کاسادکامپو بکشانند. آن‌ها قربانیان خود را در این پارک بزرگ که جنب دروازه‌ی مادرید قرار داشت، تیرباران می‌کردند. وقتی کسی را گیر می‌انداختند، به او می‌گفتند: «بریم گشتی با هم بزنیم.» مردم را معمولاً شب‌ها دستگیر می‌کردند.
مردم یاد گرفته بودند که به همه «تو» بگویند و آخر هر جمله‌ای که به زبان می‌آوردند، اگر طرفشان آنارشیست بود، یک «هم‌قطار» و اگر کمونیست بود یک «رفیق» اضافه می‌کردند.
برای در امان ماندن از تیراندازی‌های پراکنده، بیشتر ماشین‌ها روی سقفشان یکی دو تشک بسته بودند. اگر راننده‌ای موقع پیچیدن به چپ دستش را برای علامت دادن از شیشه بیرون می‌آورد، کار خطرناکی کرده بود؛ زیرا بعید نبود که این حرکت به سلام فاشیستی تعبیر شود که مکافاتش یک رگبار مسلسل بود.

پژوهنده، 16:4 | پیوند |