رویا در «اعترافی به خودم» دو سویهی متضاد و ناهمسانِ مفهوم «بیهودگی» را نشان داده است: از سویی، بیهودگی احساسی سراسر شخصی است. در آن با دیگری شریک نیستم. گرچه ممکن است بدانم دیگران هم گاه احساس بیهودهبودن میکنند (که اگر جز این بود، درک مشترکِ واژهی «بیهودگی» برایمان ناممکن میشد)، ولی این را نیز میدانم که این احساس، آن سان که اکنون در من پدید آمده، تنها از آنِ خودم است و برای دیگری بیمعنا و درک ناشدنی است. از سوی دیگر، احساس بیهودگی آنجا پدید میآید که خود را با معیارهای یک سامانهی بَرین، خواه فکری باشد خواه اجتماعی، ناهماهنگ میپندارم. هدفهایی را که آگاهانه یا ناآگاهانه برای خود در نظر گرفته بودم، یا – بهتر بگویم – در یک نظام اخلاقی یا اجتماعی برایم تعیین شده بودند، چنان دور و دستنایافتنی میبینم که ناامید از «پیشرفت»، و رسیدن به آنها، میشوم. میبینم به راهی که دیگران برای رسیدن به خوشبختی میروند نمیروم یا نمیتوانم بروم. میبینم که تافتهای جدابافته هستم، و همچون بسیاری دیگر «موفق» نبودهام. «موفقیت»، آن سان که خودِ واژه نیز نشان میدهد، در گوهر خود چیزی جز «وفق یافتن» و «همخوان شدن» نیست. درک این امر که با دیگران، با سامانه (نظام)، همخوان نیستم، میآزاردم. آیا این ناراحتی، که ریشهی آن را در تناقض ِ یادشده میان این دو سویهی متضاد باید یافت، سرچشمهی احساس بیهودگی نیست؟
برای من (پژوهنده)، آن لحظهای که احساس بیهودگی در ما پدید میآید، لحظهای است هر چند نادانسته از گذر به خودآگاهی. این آگاهی از ناوابستگی ِ من به سامانه، این آگاهی از فردیت، در من هراس میآفریند، زیرا درمییابم در اصل، در بنیانِ هستی خود، تنها و تنها به «خود» وابستهام. هیچ سامانهی بَرینی، چه فکری چه اجتماعی، امکانِ راهیافتن به این لحظهی خودآگاهی را ندارد. هراس و دلهرهای که با دریافتن ِ این استقلالِ بنیانی و وجودی در من پدید میآید، ریشه در درک من از هستی، و از هستی ِ خودم، دارد. به همین دلیل است که بودنِ خود را بیهوده میپندارم. ولی نیک که بیندیشم، درمییابم که برای آگاهی از بایستگی ِ هستی ِ خودبسنده و ناوابستهی آدمی نیز، اصیلتر از این لحظهی احساس بیهودگی برای من وجود ندارد.
در «فرزانِش» خواهم کوشید بهشکلی ژرفتر و جدیتر به فلسفه، رشتهی اصلی موردعلاقهام، بپردازم. نوشتهها – و گاه ترجمهها – ی ویژستهتر (تخصصیتر) در این گستره را، که شاید از کرانهای یک وبلاگِ عادی و ناویژسته (غیرتخصصی) بیرون باشند، در آن تارنوشت خواهم آورد. خوشحال خواهم شد شما را هم آنجا ببینم و نگرتان را پای نوشتهها بخوانم.



