تبليغاتX
یادداشت‌ها
و نوشته‌های پراکنده



در دوران‌های سخت و دشوار که فشار بر جان و روانِ آدمیان – و گاه بر تن او – پیوسته فزونی می‌گیرد، ما به‌گونه‌ای غریزی به کرانمندساختن ِ دامنه‌ی گزینش ِ آزادِ خود می‌گراییم. درست در همان جایی که گوهر آزادیِ انسانی معنا می‌یابد، جایی که هیچ نیروی بیرونی‌ای را به آن راهی نیست، ترس‌های کوچک و خُرد خانه می‌کنند. خود را ناتوان از کنش‌ورزیِ نقادانه و اعتراضی، آن گونه که شایسته‌ی آدمی و بایسته‌ی روزگارانِ سخت است، می‌بینیم. اراده‌ی آزاد آدمی، و آزادی او برای گزینش، که او را همچون «انسان» تعریف می‌کند، آرام‌آرام و از درون، ویران می‌شود. نیروی آفریننده‌ی ذهن، همگام با این نیاز ِ غریزی به ادامه‌ی بقا و زیستن و لذت‌بردن، ساختن دلایل و بهانه‌ها را برای توجیه این بندگی ِ درونی می‌آغازد. به دستانمان زنجیری خیالی می‌بندیم. با پشتیبانی ِ این مشروعیتِ دروغین، با ذهنی حق‌به‌جانب، آزادیِ راستین ِ خود را ازدست‌رفته و اراده‌ی خود را دربند می‌پنداریم، و با خود می‌گوییم: «در این روزگار سیاه، گزینش ِ آزاد شدنی نیست!».

و منصور اسانلو نشان می‌دهد که «هست».

پژوهنده، 21:8 | پیوند |



اگر همچون من به هنر موسیقی علاقمندید، درباره‌ی آن می‌اندیشید و دوست دارید تجربه‌های خود را از شنیدنِ آثار گوناگونِ موسیقی با دیگران در میان بگذارید، می‌توانید در وبلاگی که به تازگی برای همین کار گشوده‌ام میهمان من باشید: «خُنیا».

پژوهنده، 19:30 | پیوند |



روزنامه‌ی «شرق» امروز برای سومین – و شاید واپسین – بار، به دلیل ِ (یا به بهانه‌ی) چاپ گفتگویی با ساقی قهرمان توقیف شد. مدیر کل مطبوعات داخلی وزارت ارشاد در این باره گفته است:
«روزنامه‌ی شرق به خاطر مصاحبه با یکی از عناصر ضدانقلاب و مروج همجنس‌بازی که بر این فسق علنی اشتهار دارد و در این مصاحبه نیز مکنونات قلبی خود را آشکار کرده و بر اساس تبصره‌ی ۱۲ قانون مطبوعات و به استناد بند دو ماده شش همان قانون توقیف شده است.»
خدا را شکر! اکنون که با توقیف این روزنامه و ارائه‌ی این دلیل خردمندانه و اخلاقی، امنیت و آرامش به جامعه‌ی اسلامی ما بازگشته، می‌توانیم با دلی آرام و قلبی مطمئن به اولویت اصلی کار روشنفکریِ خود که همانا نقد جریان‌های مخرب رسانه‌های منحط غربی باشد بپردازیم، و نشان دهیم این رسانه‌های به‌ظاهر آزاد، در واقع آزاد نیستند، و همگی از دم با غرق‌شدن در منجلاب سرمایه و تجارت، اسیر گفتمان‌های انسان‌ستیز و قدرت‌مدار نوامپریالیستی و پست‌کلنیالیستی معاصر گشته‌اند.

پژوهنده، 22:21 | پیوند |



در این یکصدویکمین سالروز صدور فرمان مشروطیت – که نمادگونه سالروز پیروزی انقلاب مشروطه‌ی ایران دانسته می‌شود – چهره‌ی همه‌ی اندیشمندان و کوشمندان سیاسی و فرهنگی ِ آن روزگار، جز یکی، برایم رنگ باخته است. او نوشته بود: «آزادی تامه و حریت مطلقه از اصل غلط و این سخن در اسلام کلیتاً کفر است... لفظ آزادی را بردارید که عاقبت این حرف ما را مفتضح خواهد کرد. آزادی در اسلام کفر است بخصوص این آزادی که این مردم تصور کرده‌اند کفر در کفر است.» داشتم می‌اندیشیدم که اگر او امروز زنده بود، خود را تحت لوای حکومت امروز ایران چه آسوده احساس می‌کرد.

پژوهنده، 20:52 | پیوند |



کسانی که به خدا یا سرنوشت یا چیزی همانند آن باور دارند، جهان را تهی، رهاشده و تنها نمی‌دانند و هیچ رخدادی را تصادفی نمی‌انگارند، دشوار بتوانند برای نشان‌دادنِ درستی ِ باور ِ خود روزی بهتر از دوشنبه‌ی گذشته بیابند. اینگمار برگمان و میکلانجلو آنتونیونی، شاید واپسین بازماندگانِ نسل استادان بزرگِ دوران میانی ِ سینما در سده‌ی پیش، هر دو در یک روز به فاصله‌ی چند ساعت از دنیا رفتند.
برای یک ایرانی دوستدار سینما، که این روزها با شنیدن خبرهایی هولناک از آنچه بر مردمان کشورش می‌رود حال و روز خوشی ندارد یا به هر رو نباید داشته باشد، مرگ این دو هنرمند چه معنایی دارد؟ آیا آگاهی از این که برگمان و آنتونیونی دیگر در این جهان نیستند، دستاویزی است برای گریز به نوستالژی؟ یا شاید مجالی برای فرار از جهان بی‌رحم واقعی به دنیای خیال و خاطره؟ نبودنِ این دو انسان چه چیز ِ زندگی ما را دگرگون می‌کند؟ آیا امیدی کمابیش برآورده‌نشدنی به دیدنِ فیلم‌هایی نو از اینان، یا – حتا خیالبافانه‌تر – آرزوی دیداری با این بزرگان سالخورده در سر داشتیم که اکنون از نقش بر آب شدنش غمگین و افسرده‌ایم؟
شاید هر کدام از این پندارها نقشی هر چند کوچک در ذهن من بازی کرده باشد، هنگامی که برای نخستین بار از مرگ این دو هنرمند بزرگ آگاه شدم. شاید هم این دو خبر چندان واکنشی در من برنیانگیخته باشد، و تنها با خود از بیهودگی زندگی و پوچی جهان گفته باشم.
...
شاید هم، همانند الیزابت فوگلر، با نگاهی پرسشگر، به روبرو خیره شده و سکوت کرده باشم.
نه. مرگ برگمان و آنتونیونی، برای من هیچ «معنا»یی ندارد. تنها بار دیگر به یادم می‌آورد که ما در جهانی زندگی می‌کنیم تهی، رهاشده و تنها. جهانی به‌سانِ هفت دقیقه‌ی پایانی کسوف.

پژوهنده، 2:21 | پیوند |