چهارشنبه ششم دی 1385
دوست خوبم امید مرا به شرکت در بازی «یلدا در وبلاگستان» فراخوانده، و گرچه چند روزی از شب یلدا گذشته، بازی هنوز در میان وبلاگنویسان در جریان است. پس این هم پنجتایی من:
۱. پدر و مادر من هر دو زادهی آذربایجاناند، و گرچه من در تهران به دنیا آمده و بزرگ شدهام، ترکی آذربایجانی را به آسانی میفهمم. با این حال، روان صحبتکردن به این زبان برایم چندان آسان نیست. در واقع ترکی آذربایجانی برای من حکم یک نیمزبان مادری را دارد.
۲. در سهچهارسالگی کلی از ترانههای گوگوش، ستار، هایده، حمیرا، داریوش و دیگران را از بر بودم و برای دوستان و بستگان «اجرا» میکردم. بیچارهها!
۳. ریاضی درس موردعلاقهام بود. سال چهارم دبیرستان در مرحلهی نخست المپیاد ریاضی کشوری قبول شدم و میان صد نفر برگزیدهی سراسر کشور قرار گرفتم که در مرحلهی دوم شش نفر برترشان راهی المپیاد جهانی میشدند (آن سال، آلمان). اما بخش جذاب ماجرا آن بود که شش نفر برتر میتوانستند بدون شرکت در کنکور سراسری هر رشتهای را که دلشان میخواست در هر دانشگاهی بخوانند. حالا من مانده بودم چند ماهی را که تا برگزاری مرحلهی دوم المپیاد باقی مانده بود بکوب ریاضی بخوانم تا شانسم را برای قرارگرفتن در تیم افزایش دهم، یا ریسک نکنم و درسهای کنکور را بخوانم که احتمال قبولیام در کنکور پایین نیاید. آخرش هم نتوانستم یک تصمیم درست و حسابی بگیرم، و نتیجه این شد که نه در المپیاد قبول شدم و نه آن سال در کنکور!
۳. ریاضی درس موردعلاقهام بود. سال چهارم دبیرستان در مرحلهی نخست المپیاد ریاضی کشوری قبول شدم و میان صد نفر برگزیدهی سراسر کشور قرار گرفتم که در مرحلهی دوم شش نفر برترشان راهی المپیاد جهانی میشدند (آن سال، آلمان). اما بخش جذاب ماجرا آن بود که شش نفر برتر میتوانستند بدون شرکت در کنکور سراسری هر رشتهای را که دلشان میخواست در هر دانشگاهی بخوانند. حالا من مانده بودم چند ماهی را که تا برگزاری مرحلهی دوم المپیاد باقی مانده بود بکوب ریاضی بخوانم تا شانسم را برای قرارگرفتن در تیم افزایش دهم، یا ریسک نکنم و درسهای کنکور را بخوانم که احتمال قبولیام در کنکور پایین نیاید. آخرش هم نتوانستم یک تصمیم درست و حسابی بگیرم، و نتیجه این شد که نه در المپیاد قبول شدم و نه آن سال در کنکور!
۴. از پانزده تا بیستسالگی هم نماز میخواندم و هم روزه میگرفتم و هم امور مذهبی را رعایت میکردم، و تازه جالب این بود که در این میان عاشق هم شده بودم و سر نماز از درگاه باریتعالی میخواستم که دختره را به من برساند!
۵. عاشق یادگیری زبانهای گوناگون هستم، بهویژه زبانهای کهن: اوستایی، پارسی باستان، یونانی کهن، لاتین، ... الآن هم دارم سانسکریت میخوانم و همچنین عربی را مرور و کامل میکنم. برنامهی آیندهام یادگرفتن فرانسوی است، بهاضافهی مرور و کاملکردن پهلوی، و در آیندهای دورتر هم عبری کهن. شاید روزی هم به چینی (البته کهن) رسیدم. به هر رو از هیجانانگیزترین و آموزندهترین تجربهها برایم خواندن متنهای مشهور – از اوستا و عهد عتیق گرفته تا رمانهای کافکا و جویس – به زبان اصلی بوده و هست.
۵. عاشق یادگیری زبانهای گوناگون هستم، بهویژه زبانهای کهن: اوستایی، پارسی باستان، یونانی کهن، لاتین، ... الآن هم دارم سانسکریت میخوانم و همچنین عربی را مرور و کامل میکنم. برنامهی آیندهام یادگرفتن فرانسوی است، بهاضافهی مرور و کاملکردن پهلوی، و در آیندهای دورتر هم عبری کهن. شاید روزی هم به چینی (البته کهن) رسیدم. به هر رو از هیجانانگیزترین و آموزندهترین تجربهها برایم خواندن متنهای مشهور – از اوستا و عهد عتیق گرفته تا رمانهای کافکا و جویس – به زبان اصلی بوده و هست.
رسم بازی این است که در پایان نویسندههای پنج وبلاگ دیگر را – که تا به حال در بازی شرکت نکردهاند – به همنویسی فرابخوانیم. گرچه من در کنارهی وبلاگستان فارسیزبان قرار گرفتهام و نیز میدانم که همهی این دوستان هم به اینجا سر نمیزنند، ولی به هر حال (و این شاید نکتهی ششم باشد:) بازی را باید تا جایی که میشود درست انجام داد:
پژوهنده، 3:34 | پیوند
|



