تبليغاتX
یادداشت‌ها
و نوشته‌های پراکنده



پرسش از چیستی هنر در بنیان خود پرسشی فلسفی است. ولی هنر، خود دست‌کم یک بار به این پرسش از چیستی خویش، پاسخی داده است. پاسخی – به دید من – فراتر از هر پاسخ فلسفی.

در پانزده سال پایانی سده‌ی هفدهم و پنجاه سال نخست سده‌ی هژدهم آهنگسازی می‌زیست که خود را هنرمند نمی‌دانست. کارش را به کار یک درودگر یا پیشه‌وری دیگر همانند می‌کرد. هم از این رو بود که با دقت و مهارتِ یک پیشه‌ور زبردست به فوت و فن حرفه‌اش آشنا بود. رموز کار استادان پیش از خود را تمام و کمال فراگرفته بود. ایستاده بر این زمین دانش و چیره‌دستی خود، آرام و بی‌شتاب، آثارش را با پشتکار کم‌مانندی یکی پس از دیگری می‌آفرید. «هنر» را این گونه با ساختن این گوهرهای تراش‌خورده‌ی درخشان از نو کران‌نمایی کرد. هر گوهرش در اندرون خود چارچوب ساختمان شگفتی را که او بنا نهاده بود بازمی‌تابانید. با مجموعه‌ی این گوهرها «توانش» هنر آهنگسازی زمانه‌ی خود را، که مرزهای به‌کارگیریِ قواعد هنری تعیینش می‌کردند، سراسر و بی‌کم‌وکاست به «کنش» تبدیل کرد. پس از مرگش، صورت‌بندی موسیقایی دوران، ناگزیر از دگرگونی شد. در اندرون صورت‌بندی پیشین کاری دیگر نمانده بود که او انجام نداده باشد. هنر این گونه مفهوم «کمال» را تجربه کرد. این کمال هنر را معنا کرد.

نام او یوهان زباستیان باخ بود. در سال ۱۶۸۵ در نخستین روز بهار به دنیا آمد و در میانه‌ی تابستان ۱۷۵۰ درگذشت. آفرینش هنری‌اش در حکم پاسخی است به پرسش از چیستی هنر.

پژوهنده، 21:23 | پیوند |



چرا باید نوروز را جشن گرفت؟ در این روزهایی که تباهی پیرامون ما را فراگرفته و گاه تا مغز استخوان می‌آزاردمان، چه جایی برای شادمانی هست؟
بی‌گمان در میان پیشینیان ما نیز کسانی بودند که این را از خود می‌پرسیدند. نمی‌دانم در آن سالی که اسکندر مقدونی تخت جمشید را به آتش کشید، یا آن زمان که مغولان نیشابور را با خاک یکسان کردند، یا در همه‌ی سالیان و سده‌هایی که فرمانروایان خودی و بیگانه مردم را به تازیانه‌ی بی‌خردی و بی‌مهری خود می‌نواختند، نوروز چگونه جشن گرفته می‌شد. تنها می‌دانم که این کهن‌ترین و بزرگ‌ترین جشن ایرانی به‌جای‌مانده از زمان‌های دور، از آن رو هنوز نیز زنده است و جشن گرفته می‌شود که گذشتگان ما آن را به گونه‌ای پیوسته تا امروز زنده نگه داشته‌اند. تنها یکی دو سده خاموشی بسنده می‌بود تا ما امروز همچون مهرگان و سده، نوروز را نیز به فراموشی بسپاریم.
واژه‌ی «جشن» که در فارسی امروز برای نامیدن هر گونه آیین سرور و شادمانی به کار می‌رود، در گذر زمان بخشی از بار معنایی خود را از دست داده است. جستجوی تبار این واژه ما را به هسته‌ی اصلی مفهومی آن می‌رساند: «ستایش». جشن‌ها آیین‌های ستایش و بزرگداشت بوده‌اند، و از آنجا که این آیین‌ها همواره به سرور و شادمانی برگزار می‌شده‌اند این معنای دوم پدید آمده، بر جای مانده و به ما رسیده است.
«ستایش» مفهومی ژرف در اندیشه‌ی ایرانی است. همچون هر مفهوم دیرین و ریشه‌دار دیگر از معنای نخست و ظاهری خود (تعریف و تمجید) فراتر می‌رود و ساختمانی پیچیده‌تر – و نیازمند کنکاش بیشتر – می‌یابد. شاید در زمانی دیگر بتوان در این باره بیشتر سخن گفت. اکنون تنها می‌خواهم به سویه‌ای از این مفهوم اشاره کنم که در زیر غبار زمانه از نگرها پنهان شده است: «به یاد آوردن و اندیشیدن». نوروز را می‌توان جشنی دانست که به آهنگ ستایش و بزرگداشت پدیده‌ای برگزار می‌شود. نابسنده خواهد بود اگر این پدیده را تنها دگرگونی طبیعت بدانیم. آغاز بهار نشانه‌ای – و البته مهمترین نشانه – در دستگاه نشانه‌شناسی نوروز است. همه‌ی نشانه‌های کوچک و بزرگ فرهنگی نیز که در بستر جشن نوروز برای ما به جا مانده‌اند (از خانه‌تکانی و غبارروبی گرفته تا دید و بازدید دوستان و آشنایان) قرار است چیزی را به یاد و اندیشه‌ی ما آورند. نکته‌ای را؛ مفهومی کلی را – و باید بگویم پرسش‌هایی کلی را که از اندیشیدن به این مفهوم بنیادین سر برمی‌آورند: این را که «نو شدن» چیست. این را که کهنگی چیست و ماندگی چیست، و چرا هر آنچه نو نشود آزارنده است و تباهی‌زای. این را که چرا نمی‌توان جلو نو شدن را گرفت، و این را که چگونه می‌توان به‌راستی نو شد. این را که چرا نو شدن همواره با سرخوشی و شادمانی همراه است، و چرا آنچه با شادی و خوشی میانه‌ای ندارد نمی‌تواند نشانی از نو شدن در بر داشته باشد. نوروز برای من آیین ستایش-بزرگداشت-اندیشیدن-به یاد آوردنِ نو شدن است.

پژوهنده، 1:49 | پیوند |



درباره‌ی گنجی بسیار نوشته و گفته‌اند. گروهی به او تاخته‌اند و گروهی ستوده‌اندش. بسیاری به پشتیبانی از او برخاسته و شماری نیز نکوهش و سرزنشش را پیشه ساخته‌اند. هنگامی که به سراسر این نوشته‌ها و گفته‌ها – به آنها که توانسته‌ام بخوانم و بشنوم – بازمی‌اندیشم، پرسش‌های فراوانی را می‌بینم که از همه سوی به میان گذاشته شده‌اند، و هر کس یا گروه نیز پاسخی به هر یک از این پرسش‌ها داده است. ولی، نیک که می‌نگرم، پرسشی را می‌یابم که هنوز بی‌پاسخ در میانه بر جای است. این پرسش از جنس زبان نیست. نمی‌توان آن را با جمله‌ای پرسشی بیان کرد. از این رو، پاسخ آن نیز از جنس زبان نتواند بود.
اکبر گنجی در سال ۱۳۸۴، و در دورانی از تاریخ ایران که پرسش بی‌پاسخ «چه باید کرد؟» بیش از هر زمانی بر گرده‌ی این سرزمین سنگینی می‌کرد و می‌کند، با منش و کنش خویش به این پرسش پاسخی داد. او راه برون‌رفت ایران را از سیاهچاله‌ای که گرفتارش است، به روشنی و سادگی تمام فراروی ما نهاد. چنان روشن که هر سخنی درباره‌ی آن زیاده‌گویی است. این پاسخ، خود پرسشی است نو پیش روی همه‌ی ما. پرسشی که از ما پاسخ می‌خواهد. همان پرسشی که اکبر گنجی پیش نهاده است.

پژوهنده، 12:23 | پیوند |



درود. خوش آمدید.
در این وبلاگ یادداشت‌ها و نوشته‌های پراکنده‌ی مرا خواهید خواند.
امیدوارم نگر و دیدگاه خود را، هر جا که بایسته و شایسته دانستید، با من و دیگر خوانندگان در میان بگذارید.
از نیمای نازنین و امید گرامی سپاسگزارم. پدیدآیی این وبلاگ وامدار دلگرمی‌های این دو دوست خوب است.
نوروزتان خجسته و پیروز باد.

پژوهنده، 2:8 | پیوند |